گاهی باید سکــوت کرد
به نامت
اي كه درس مي دهي
منتها به قدر ظرفيت!
نوشته بود:
خدا از آن معلم هايي نيست
كه براي خودَش درس بدهد و برود
و تو هِي خودَت را برايش بگيري...
و نخواهي ياد بگيري
يا بخواهي و
نروي سراغَش ...
خدا از آن استاد هاييـست
بعد "بخواهي"
كه براي آموختن
بايد مدام دنبالَش باشي
دامنَش را بگيري
و نگذاري برود ...
لال شوي
و گوش كني
و نگذاري حرفَش را پايان ببرَد ...
خدا معلميـست "با مدركي كه اسم ندارد"
بايد تمام ِ حواست را بريزي جلويت
كه در اسم خلاصه نمي شود
كه خلاصه نمي شود
محدود نمي شود.
و هيپنوتيزمَش شوي ..
و غرق شوي
و محو شوي ...
يك لحظه غفلت
حواست را مي دهد به دنيا
برمي گردي روي زمين
خدا مي رود
و تو ديده مي شوي ...
به نقل از «خدا! اجازه؟»
راست مي گفت!اما گاهي معلم هايي را ديده ام كه ناز شاگردان را مي كشد! كه چيزي يادشان دهد!
هزار بار تكرار مي كند، هزار بار تنذير و تذكر مي دهد! تشويق مي كند، تنبيه مي كند تا بالاخره
شاگردان ياد بگيرندكه دست آخر هيچ كسي! مردود نشود!!!
اما براي شاگرد زرنگ ها اينطور نيست!
براي آن سوال هاي طبقه بندي كننده، آن سوال هايي كه متوسط ها را از ضعيف ها و زرنگ ها
را از متوسط ها جدا مي كند، وضع جور ديگري است
براي اول، معلم لابه لاي حرفهايش نكته را مي گويد و رد مي شود، گاهي مكثي مي كند!
توجه كه مي دهد رد مي شود!
اما براي زرنگ ها قضيه فرق دارد!
موضوع را سربسته مي گويد! حالا شاگرد خودش بايد پي گير باشد! برود بخواند پيدا كند
يا باز بيايدو پا پي معلم بشود!
به نظر، "بندگي آموزي" خدا هم اينچنين طبقاتي داشته باشد!



"فَاذکُرونی اَذکُرکُم"