الهی
همیشه ناظرم باش
اگه پاهایم لغزید
بدانم دست هایم در دست توست
که مرا به بلندی می کشاند
همیشه ناظرم باش
اگه پاهایم لغزید
بدانم دست هایم در دست توست
که مرا به بلندی می کشاند
کسی که زیبایی اندیشه دارد زیبایی ظاهرخود را به نمایش نمی گذارد
"شهید مطهری"
همین تفاوت اندک نه بیشتر کلافه و گرمت می کند و نه جلوی دست و پایت را می گیرد؛
اما نزد خدا ـ همان کسی که از ما خواسته که از صورت حداکثر گردی آن و از دست ها،
حداکثر تا مچ بیرون باشدـ تفاوتش بسیار زیاد است،بسیار زیاد!!
تفاوتش فقط همین است، یکی دو سانتی متر که جلوتر باشد در بندگی خدا هستی،
همان طور که خودش از ما می خواهد و اندکی عقب تر لحظه هایمان به دلیل غفلت به گناه آغشته میشود.
" إللهی وَفِقنا لِمّا تُحِبُ و تَرضَی و لا تَکِلنا إلی أنفُسِنا طَرفَةَ عَینٍ أبَداً "
"پروردگارا،ما را به آنچه دوست داری و خشنود می شوی موفق بدار
و ما را چشم بر هم زدنی به حال خودمان وا مگذار."
"یا مَنْ لَهُ الْعِزَّةُ وَالْجَمالُ
ای که عزت و زیبایی از آن اوست"
میگفت:برای دیدن آبشار زیبایی که نشانده قدرت خدا بود به راه افتادیم چه چیزهایی زیبایی که دیده نمی شود ولی
هرچه دورتر می رفتیم زیبایی هایش چندین برابر می شود تا این که بعد شش ساعت پیاده رفتن و خستگی
رسیدیم به آبشار زیبایی که دست کمتر بشری می تونست اون جا برسه
و آهسته زیر لب می گفتم :
"سُبْحانَکَ یا لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ"
ببین حتی زیبایی های خدا رو هم باید در پنهانی دید
باید زحمت کشید و زجر کشید
و با خودم گفتم حیف که خلیفه الله یم ولی ...
چه راحت زیبایی های خودمون رو به عرضه گذاشتیم
و این زنان و مردان بدون تلاش بشری خود را به حراج گذاشتند
------------------------------------
اي گونه هاي چرب و رنگينتان، زمستاني ترين فصل ها!
كاش مي دانستيد، زيبائي چيزي نيست كه بشود آن را به چيزي الصاق كرد
چشمه زيبائي را بايد از درون! به بيرون جاري ساخت!
بارش زیادی سنگین بود و سربالایی زیادی سخت.
دانه ی گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد.
نفس نفس می زد.
اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید/کسی او را نمی دید.
دانه از روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد.
خدا دانه ی گندم را فوت کرد.
مورچه می دانست که..."نسیم نفس خداست!..."
مورچه دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت:
"گاهی یادم می رود که هستی/کاشکی بیش تر می وزیدی."
خدا گفت:
"همیشه می ورزم.
نکند دیگر گم ام کرده ای!"
مورچه گفت:
"این منم که گم می شوم.
بس که کوچکم.
بس که ناچیز.
بس که خرد.
نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد."
خدا گفت:
"اما نقطه سرآغاز هر خطی ست."
مورچه زیر دانه ی گندمش گم شد و گفت:
"من اما سرآغاز هیچم و ریزم و ندیدنی.
من به هیچ چشمی نخواهم آمد."
خدا گفت:
"چشمی که سزاوار دیدن است می بیند.
چشم های من همیشه بیناست."
مورچه این را می دانست.
اما شوق گفت و گو داشت.
پس دوباره گفت:
"زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم.
نبودم را غمی نیست."
خدا گفت:
"اما اگر تو نباشی پس چه کسی دانه ی کوچک گندم را بر دوش
بکشد و راه رقصیدن نسیم را در سینه ی خاک باز کند؟
تو هستی و سهمی از بودن برای توست/در نبودنت کار این کارخانه
ناتمام است."
مورچه خندید و دانه ی گندم از دوشش دوباره افتاد.
خدا دانه را به سمتش هل داد.
هیچ کس اما نمی دانست که در گوشه ای از خاک مورچه ای با خدا گرم گفت و گو ست.
"عرفان نظر آهاری"
--------------------------
الهی!
بارم سنگین شده
نفسی
مددی
اي كه
گفت:
" مي گن:
با زبانی که با آن گناه نکرده اید دعا کنید
یعنی من با زبان شما و شما با زبان من "
پس بياييد براي هم دعا كنيم!
محبوبم!
یا غایة امال العارفین
یا غیاث المستغیثین
یا حبیب قلوب الصادقین
ای خدای من! و یا اله العاصین!
--------------------------------------------------------------------
پروردگارم !
امسال
جا ماندم
به حساب چی بذارم حکمتت ،مصلحتت و یا تنبیه کردن من
" به دعای همه بندگان خوب خدا که دلتنگیها رو فراموش نکردند نیازدارم"
دعا درحق یکدیگر زود اجابت می شود
در گمنامی مشترکیم تو پلاکت را گم کردی و من هویتم را !
می دانی ...
خدایا...
در برابر هر آن چه انسان بودن را به تباهی می کشاند مرا به " نداشتن " و " نخواستن " مقاوم کن.
دلتنگم
گاهی فکر میکنم
دیگه تموم شدم
برس به دادم
.
.
.
.
.
دل+تنگ+ ام
یا مَن لا مَفَّرَ الاّ الله!
ای كه نیست گریزگاهی جز سوي تو!
..........................
کجا فرار کنم که اول وآخرش تو هستی