مي دانم که روزي مي آيي و پرستو هاي مهاجر را بر شاخسار آرامش ، ما وا مي دهي اي خوب !
ديگر نمي توانم اشکهايم را ،
در چاه چشمانم اسير کنم ،
باران اشکم را بر سجاده نيازم جاري مي کنم که اشک ،
مهر استجابت دعاست .
اي زلال عصمت ، آتش معصيت در وجودم شعله ور است ،

بر من ببار و تطهيرم نما ،

بيا تا ايمان غرق گرداب گناه نشده ،