عاشقی در خانه معشوقش را زد معشوق پرسید نان می خواهی؟

گفت: نه

گفت: آب می خواهی ؟

گفت:نه

گفت: پس چه می خواهی؟

گفت: من تو را می خواهم .

رفقا!باید صاحب خانه رو دوست داشت نه آش و پلوی او را و به قول سعدی:

"گر از دوست چشمت بر احسان اوست

                                   تو در بند خویشی نه در بند دوست "

------------------------------------------------------------------------------------------

الهی!

این حقیر می داند این حرفا لقمه بزرگتر از دهنم هست ولی خدا جون بیا کرمی کن و بپذیر این لقمه بزرگ رو ما تو را خواهیم و همین بس