بنامت

ای راه نما!

گفت:

فک می کنم آدما تو کوچه های زندگی، بدون اینکه خودشون بدونن، هر بار که اشتباه می رن،

بهای اشتابهشونو با جا گذاشتن نوری از خدا، که تو دلشون بوده، می پردازن!

بعضا متوجه یک خلاء می شن، که همه چی دارن ولی هیچی ندارن! و بعضا هم نه!

بعضیا که متوجه می شن، بر می گردن و همه کوچه ها رو می گردن تا ذره ذره اون کم شده ها

رو جمع کنن!

هرچی اشتباه بیشتر، راه درازتر!

بعضیام هیچ وقت متوجه نمی شن! اونقدر ادامه می دن که اون سوسوی نور رو هم از دست می دن!

اونوقت من!

راهم دراز ِ درازه!

از بس که به بن بست ها سرک کشدیم و بی هدف رفتم!

نمی دونم از کجا باید شروع کنم به گشتن!

باید برم! هر بار که مکث می کنم نور بی فروغ تر می شه!

خوش به حال اونهای که دو قدم بیشتر نرفته متوجه شدن و دویدن و نور جامونده اشون رو زود گذاشتن تو جیب دلشون!

و بیشتر خوش به حال اون هایی که از این جیب! یک ذره هم به هیچ بها و لذتی از زر و زیور های این کوچه ها، خرج نکردن

 

گفتم:....

نتونستم چیزی بگم! که چیزی نداشتم برای گفتن!

 

باز هم همان حکایت همیشگی!

خدا گاهی همسفران آدمی رو چنان به منزل می رسونه که تنها تحیر برای آدم باقی می مونه و انزجار از خویشتن خویش!

گاهی شبیه همیشه!

ما و مجنون همسفر بودیم در راه جنون

او به منزل ها رسید و ما هنوز آواره ایم!

اصلا مگه می شه به یاد کوچه های تو در توی بن بستی افتاد که رفتی و ذره ذره وجودتو، معصومیتتو توشون جا گذاشتی، و باز هم نای حرف زدن داشت؟

خدایا!

یک لحظه یک نگاهت کافیست برای درست شدن همه ی ابنای بشر! من ِ کوچک ِ بی مقدار ِ ریز! که جای خود دارد!

الهی!

اهدنا الصراط المستقیم!

صراط الذین انعمت علیهم!

خدایا!

تو که "یهدی من یشاء" من ِ گمراه ِ راه نابلد ِ خسته ی پا شکسته را هم....!